سفارش تبلیغ
کوچکترین هندزفری بلوتوث
بهار 1388 - گل سرخ

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی* دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی* چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته* کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته* خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه* از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه* من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده* از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده* به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ* بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ* چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه* خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه* میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره* سر راه بهشت من درخت سیب می کاره*







   1   2      >

نویسنده : زهره

به به!
سلاملکم!
خسته نباشید...
قرار بود دیروز بیام آپ کنم ولی حالشو نداشتم خوب!
آپدیت ایندفعه هم مناسبت داره و بازم تولده...تولده مهدی خالهههههههههههههههه...
همون جغله خاله و همون قورمه سبزی خاله...
یادش بخیر..پارسال روز تولدش امتحان صنعتی داشتم و کادوشُ توی ماشین با میتی و فائزه بستیم..اینفده سرش خندیدیم که نگوووو!
اونوقت حالا به همین راحتی (؟!) یک سال شده..هــــــــــــــــــــــــــی روزگار......خدایا شکرت...


اولش قرار بود درست تولد بشه واینا ولی بعدش با توجه به مصادف شدن با روز انتخابات و کل کل احتمالی بین مدعوین (!!) قرار بر این شد که فقط خودمون بریم...
بد نبود..خوش گذشت.
فقط من یهو هردفعه وسطش می گفتم بچه ها وااااااااااااااااااااااااااااای..می گفتن چرا؟!
می گفتم اگه فردا ظهر بگن بازم اینییییییییییییییین..واییییییییییییییییی
...و البته بلافاصله زبونمُ گاز می گرفتم!


موقع عکس گرفتن هم که مهدی حسابی افتاده بود روی دنده ی خان دایی و به هیچ صراطی مستقیم نبود!..این عکسی که می بینین عادی ترین ژستی هستش که گرفته!


 


 تولد جغله


راسنی کادوی منم یه ماشین پلیس بود و یکی از این لپ تاپ های آموزشی عمو فردوس (به قول مهدی عمه: دستم مرسی)..مامان اینا هم یه دوچرخه گرفتن واسه ش.


جای خان داداش اینا هم بسیار خالی بود...و امیدواریم هرچه زودتر رفع کسالت بشه کلهم اجمعین!


 *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
ایندفعه پ.ن خیلی داریم و مهم هم هست!
پ.ن 1: از اول جریان انتخابات یا بهتر بگم از اول راه اندازیه وبلاگ هیچ بحث سیاسی نداشتم ولی بعد از اعلام نتایج و در اولین فرصتی که بتونم یک پست مفصل خواهم داشت...


پ.ن 2: خبر بسیار بسیار خوبی که چند روز پیش بهم رسید حاکی از آن بود که داداشی مجتبی عزیز به جرگه متآهلین پیوسته...من که خیلی ذوق کردم و از صمیم قلب آرزو می کنم همیشه سلامت و خوشبخت باشند در کنار هم و سالیان سال...


پ.ن 3: فردا یعنی 24خرداد تولد یکی از دوستان نسبتآ قدیمی هستش که هرچی بهش می گم بابا هنوزم دیر نیست و بیا و توبه کن و پرسپولیسی شو ، گوش نمیده!
یه دوست جان تولدت مبارک...امیدوارم هیشه موفق و سلامت باشی.


پ.ن 4: از دوشنبه امتحانات شروع میشه و من هم هیج گونه درسی نخوندم!! (خااااااااک توو سرم!!)...بهرحال باید یه گلی به سرمون بگبریم دیگه....امتحانات هست تا 7تیر (وااااااای)


پ.ن 5 : به امید آینده ای سبــــــــــــــــــــــــــــز....


پ.ن 6: تصمیم گرفتم همزمان با خاموش بودنه تو..منم خاموش بمونم.........دیگه نمی گم کجایی؟!!



فعلآ
خوشتون باشه...
تا بعد.



 


شنبه 23 خرداد 88 ساعت 3:9 صبح

نویسنده : زهره

...9خرداد شش سال پیش...
ورود من به دنیای مجازی  همراه با گل سرخ...
مکانی شد برای ثبت خاطرات ،
همراهی بود برای مواقع دلتنگی ،
دلیلی برای پیدا کردن کسایی که از بودن باهاشون لذت می برم ، ازشون خیلی چیزها یاد گرفتم و با بودن باهاشون تجارب خوبی بدست آوردم...


گل سرخ!
از 9خرداد 87 تا امروز که یک سال دیگه از با هم بودنمون گذشت ، خیلی اتفاقا افتاد...سال پر فراز و نشیبی با هم داشتیم (یا بهتر بگم ، سال پر نشیبی...)
بهرحال...
خیلی خوشحالم که دارمت و می خوام تا هستم ، تو هم باشی...



 


کار ما نیست...


از همه ی شماهایی که طی این 6سال با هام بودبن ، یه عالمه مرسی


فعلآ همین...
خوشتون باشه
تا بعد


 


تولد شش سالگیت مبارررررررررررک...  


شنبه 9 خرداد 88 ساعت 3:11 عصر

نویسنده : زهره

دوباره بازیچه شدم توی تئآتر زندگی
تو این نمایشنامه دل ، شکسته شد به سادگی


نقش نبودن واسه تو ، نقش شکستن واسه من
صندلی خالی از تو شد، ای بی صدا حرفی بزن


پیاده تا نیودنت رفتم و تنهاتر شدم
توی تئآتر زندگی بغض یه بازیگر شدم


دنیای ما کاغذی بود ، فقط دکور بودو همین
گلوله های برفی مون آب نشدن روی زمین


قصه به آخرش رسید ، تکرار تلخ خواهشم
تو صحنه بی تو حالا من غمگین ترین نمایشم


پیاده تا نیودنت رفتم و تنهاتر شدم
توی تئآتر زندگی بغض یه بازیگر شدم



 


پ.ن : می تونید روی وبلاگ همین آهنگو بشنوید...


 


 


 


جمعه 1 خرداد 88 ساعت 3:21 صبح

نویسنده : زهره

‏اگه بدونین چقدر حرف دارم واسه نگفتن...
اگه بدونین جقدر از دست زمین و زمان شاکی ام!


مگه توی قرآن نیومده که "ان مع العسر یسرا" ؟
مگه نمی گن هر سربالایی بعدش یه سرپایینی هست؟


پس چرا اااااااااااااااااااااااین همه وقته من توی "عسر" گیر کردم و به "یسر" نمی رسم؟!
پس چرا هرچی از این سربالایی می رم بالا خبری از قله و سرازیری نیست؟؟!
بابا به کی بگم؟به چی قسم بخورم که باورت شه؟!...من دیگه نفس کم آوردم!دیگه نمی کشم بیام بالا! نمی کشـــــــــــــــــــــــــــــــــم!


خدایا مگه قبل اذان ظهر رادیو نمی گه که به پیامبر می گی :
"و وقتی در مورد من از تو سوال می کنند بگو من نزدیکم و دعای دعا کننده را اجابت می کنم و..." ؟
پس برای همین بود وقتی یکشنبه توی ماشین (موقع اذون) ، اشک ریختم داااد زدم ، صدات کردم و با تموم وجود ازت خواستم ، اونوقت عصرش  اون جریان پیش اومد؟!؟!
که دوباره همه چی برگرده همونجایی که بود؟!
که باز من بمونم و یه عالمه سوال بی جواب؟؟!
که باز همه چی واسه م نو شه؟!
آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟


دوشنبه که دانشگاه نرفتن رو به رفتنش ترجیح دادم و موندم خونه...خوابیدم (خوابیم اما خواب ما کابوس بیداری شده!)


حالا باز جای شکرش باقیه سه شنبه دانشگاه با بچه ها بودیم و یه کم یادم رفت چی به چیه!...و چقدر خندیدیم سر  ماشین جلویی که آروم می رفت و راه نمی داد سبقت بگیرم ، گفتم "انگار داره عروس می بره" و وقتی به هر نکبتی (!!!) از پهلوش رد شدیم و بوقی فحش مانند واسه ش زدم ، دیدیم وااااااااااااااااااااااای اینکه استاد جانِ زبان تخصصی جان بود!!!(آخ جون زبانُ ندید، افتادیم!)


جمعه امتحان پژوهش عملیاتی..درسی که 6دانگ حواس هم واسه ش کمه و.........جریان اون تلفن!
جالب بود که آنچنان منکر قضیه شد که خودمم موندم!به خودم شک کردم!!!!
این تلفن همان و به هم ریختن فکر و ذهن من هم همان!


دیگه حوصله ای نبود واسه خوندن درس...واسه حداکثر کردن سود و حداقل کردن هزینه و تعیین یه مشت محدودیت که این از اون بیشتر نشه ها و مجموع اینا از 20% اونا بیشتر نشه و..............


خدایا...بازم
آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟


امتحانی که دلم می خواست اینقدر بخونمش که مطمئن باشم هیچی از قلم نیفتاده و همه مسائلشُ حل کنم ، به حداقل خوندم اکتفا کردم!...خوندم..اما نه اونقدری که دلم می خواست!


امروزم بعد امتحان فقط بچه ها دیدن که چه حالی شدم وقتی 0.8 و 2برابر سود رو توی برگه نوشته بودم ولی توی محاسبات یادم رفته بود حسابش کنم...(یادته فرحناز؟..واااااااااااااااای)
شاید مجموعآ 1نمره کم شه ولی ناراحتی من واسه اون یه نمره نبود..از این ناراحت بودم که می دونستم، بلد بودم..از مسائل زمینه سازش ناراحت بودم..از....................چی بگم آخه؟!
ولی چقدر کیف داشت وقتی 6تایی توی ماشین جیغ و داد کردیم!..بد نبود واسه خالی شدن!


شنیدین میگن "طرف دلش می خواد سر به کوه و بیابون بذاره" ؟!حالا من خیلی وقته دلم می خواد!
خدایا..اسم اینایی که من دارم می گم نا شکریه!؟...نیست!..به جان خودم نیست!


بگذریم...
کاش گفتن اینا دردی رو دوا می کرد!!


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


پ.ن 1: دوسال شد...یعنی دوشنبه دوسال می شه...بخود نیست که شاعر می گه: کنار هر قطره‏ی اشکم هزار خاطره دفنه...


              هیچی!


پ.ن 2: میدونم مثل پارسال هنوز خیلی مونده تا 25 اردیبهشت ولی (بازم مثل همون پارسال) درگیر امتحانام و یهو نشه بیام...خواستم بگم داداشی مجتبی هرچند که خیلی وقته کم پیدایی ولی بازم با یه عالمه آرزوی خوب ، تولدت مبارک.


پ.ن 3: این روزا آهنگ اوقاتم شده همین آهنگی که روی وبلاگه ...گــِله می کنم من از تو...


پ.ن 4: توو قلب تو دیگه جایی واسه امثال من نیست‏و یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست‏و بهارش اینجوری باشه..نه امسال سال من نیست‏و.....نمی دونی، نمی دونی...نمی تونی...


 


فعلآ همین!
خوشتون باشه...
تا بعد.


جمعه 11 اردیبهشت 88 ساعت 7:18 عصر

نویسنده : زهره

تقریبآ یکسال پیش (شایدم یه ذره بیشتر) با یه اتفاق خیلییییییییی ساده پیداش کردم!
وقتی بهم گفت شماره تُ بده تا بیشتر با هم آشنا بشیم یه کم مردد بودم...آخه تا حالا توی این محیط به کسی شماره نداده بودم...ولی یهویی شماره رو بهش دادم.
دفعه اولی که با هم حرف زدیم حدود ساعت 12 بود!یادش بخیر چقدرم سنگین و مودبانه باهم حرف زدیم!
کم کم ارتباطمون بیشتر شد...تقریبآ هر روز اس ام اسی با هم در ارتباط بودیم و از هم خبر داشتیم..جالب بود که ما درحالیکه حتی همدیگه رو ندیده بودیم اینقدر به هم علاقه پیدا کردیم، اینقدر به هم اعتماد کردیم ، اینقدر همدیگه رو دوست داشتیم و اینقدر دلتنگ هم بودیم.
بعدها موقعیتش پیش اومد تا همدیگه رو ببینیم...دیدارهایی خاطره انگیز...
به جرآت می تونم بگم این اتفاق (هرچی فکر می کنم چیزی جز این نمی تونم اسمشو بذارم) یکی از بهترین اتفاق های زندگیم بود.
بهترین دوست و بهترین سنگ صبور.خودش می گه من واسه ش مثل خواهری که نداره می مونم ولی من بارها بهش گفتم حتی از خواهر هم عزیزتری...
هیچ جوره نمی تونم خوبی ها و مهربونیاش رو جبران کنم فقط می خوام امروز و از این طریق بگم:
جیگیلی جونم تولدت مبارک...
آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون برات دارم و امیدوارم همیشه شاد باشی...


راسنی بد نیست یادی هم از باعث و بانی ِ این آشنایی بکنیم..ایشون هم به به!


به قول خودت: اسم رمز من و تو واسه مون یه خاطره ست...

                   

تولدت مبارک...

 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن 1: هفته اول کلاسها در سال جدید هم گذشت.همه ش فقط دوتا کلاس ها رو 2در کردم و نرفتم (برای شزوع بد نیست)...کلآ خوش گذشت این هفته.


پ.ن2: بعد از مدتهای مدیدی که "بهاره" دوست جون (معرف حضور هستن که؟!تا الآن زیاد اینجا ازشون یاد شده ) در صدد ایجاد یک وبلاگ بود ، بالاخره این کار انجام شد و از این به بعد  اینجا می تویسه...بهش سر بزنین...مثل من ننویسه ، بهتر از منم نمی نویسه !!


پ.ن3: مرسی که کاری کردی این هفته هر روزش ازت با خبر باشم.



فعلآ همین!
خوشتون باشه...
تابعد


بعد نوشت:
فکر کنم در نهایت احترام خودم شخصآ «پ.ن3» رو چشم کردم!



 


چهارشنبه 19 فروردین 88 ساعت 2:58 صبح
   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
...
در ادامه ی کار غیرعادی...
بعد از کار غیر عادی 2 !
بعد از کار غیر عادی 1 !
کار غیر عادی!
[عناوین آرشیوشده]

فهرست
خانه وبلاگ

شناسنامه

پست الکترونیک

ورود به بخش مدیریت

124882:کل بازدیدها

145 :بازدید امروز

186 :بازدید دیروز

پیوندهای روزانه
درباره خودم
گل سرخ

زهره[250]
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

موضوعات وبلاگ

لوگوی خودم
گل سرخ

allowScriptAccess="always" />