سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
زهره - گل سرخ

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی* دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی* چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته* کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته* خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه* از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه* من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده* از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده* به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ* بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ* چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه* خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه* میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره* سر راه بهشت من درخت سیب می کاره*







   1   2   3   4   5   >>   >

نویسنده : زهره

حوصله م سر رفته بود و اعصابمم خورد ،  گفتم بیام اینجا یه کم...

این 2-3 روز که از زور (گلاب به روتون) حالت تهوع و ضعف ، همه ش خوابیده بودم. خیلی بد بود نمی دونم از این ویروسها بود یا هرچیز دیگه اما هیچی نمی تونستم بخورم و از اونطرف هم گشنه م بود و خلاصه اینجوریا.........
میخواستم توی این هفته یه سر برم دانشگاه که نشد ، میخواستم عمه م اینا رو دعوت کنم خونه مون که باز هم نشد ، دوستام قرار گذاشته بودن بیان خونه مون که وقتی دیدم اینجوریه حالم موکولش کردم به هفته ی دیگه و در مجموع روزهای بیخودی را گذراندیم!!


موضوع بعدی هم که دلیل اصلی اعصاب خوردیم بود مربوط میشه به یکی از دوستام...
دوست دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی که سال اول که کنکور قبول نشد شوهر کرد و الآنم یه بچه 2ساله داره....................

ولش کنین...کلی توضیح دادم در موردش اما ته ش دیدم نمیشه حق مطلب رو ادا کرد اینه که پاکش کردم!!!!!!

فقط همینو بگم که حضور این دوست واسه من علاوه بر اینکه هیچ دلخوشی ای محسوب نمیشه ، چه بسا همیشه باعث اعصاب خوردی و ناراحتی من هم هست...بخاطر حساسیت زیادی که روی من داره باید خیلی از چیزا رو جلوش سانسور کنم (از سر کار رفتن مقطعیه اون دوران بگیر تا حتی همین عمل دماغ!!!!!) یعنی باور کنین تجربه شو کردم که میگم ، غیرممکنه من چیزی رو بهش بگم و اون چیز به همون روالی که بوده بمونه..مثلآ تا این حد که بهش میگم دوروزه فلان جا مشغول کارم،فرداش که میریم اون کار از بیخ و بن نابود میشه!!!!!
گفتم که نمیشه حق مطلب رو گفت . اما بشدت دنبال راهی هستم که ارتباطم باهاش قطع شه...
درسته که اون بعد از دوران مدرسه تنها دوست صمیمیش منم ، یا الآن خاله ی بچه ش هستم و خیلی هم دوسش دارم...وقتی هم میرم خونه شون خیلی عادی و گرم برخورد میکنم اما................
دنبال بهانه م و امروز فهمیدم شماره ایرانسل مزاحم 4ساله ای که داشتم بنام شوهر ایشونه..البته قطعآ اونی که اس میزد خودش بوده نه شوهرش!!!!!!!!

خلاصه که بدجور داره روی اعصابم رژه میره این موضوع!


تازه اصش من دماغ خودمو می خوام!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داداش میگه دیگه شکل آبجی مون نیستی..البته بماند که اون تعدادی که دیدن همه میگن خوبه و بهت اومده (خودمم همینو میگم) اما انگار با اونیکه توی آینه س غریبه م!



فعلآ همین
خوشتون باشه
تا بعد


 


 


چهارشنبه 3 اسفند 90 ساعت 1:46 صبح

نویسنده : زهره

می خواستم ادامه ی پست قبل اضافه کنم ، دیدم زیاد طولانی میشه انگار...

خلاصه که دیروز با استرس فراوان با آباجی جان راهیه دکتر شدیم.
بعد از یه عالمه وقت رفتیم توو و دکترجان هم اومد و گچ و باز کرد و اینا..هی میگفت ببین میخوام اینجوری کنم منم میگفتم باشه! بعدشم که باز کرد و از روو تخت بلند شدم اصش نرفتم سراغ آینه ، بعد خودش گفت خب نمی خوای ببینی حالا باز چسب میاد روش؟؟...گفتم چرا خب!
یه نگاه گذرایی توی آینه کردم و لبخند حاکی از رضایت آباجی رو هم که دیدم یه کم آروم شدم...خدا رو شکر خوب شده انگار.
خود دکی هم خیلی راضی بود هم از برطرف شدن انحراف و هم از جای شکستگی......
این دکتر یه روحیات جالبی داره ، یعنی مثه اون دوتا دکتر قبلی که رفتم اهل سوسول بازی و اینا نیس ، در حالی که کارش هم به مراتب بهتر از اوناس...و از نظر اعتقادی و اخلاقی هم خیلی شبیه خودمونه...
بعدش وقتی میخواس چسب رو بزنه ، من به آباجی گفتم که
" پس تو درست ببین چه جوریه که بعد خواستی بزنی "
آقا ما اینو گفتیم...
.یهو دکی برگشت گفت مامانته؟؟؟؟ (آخه فاصله سنی من و خواهرم زیاده چون یه داداش بینمونه..اینم فکر کرده بود مامانمه)
گفتم نه آقای دکتر خواهرم هستن...آرنجشو گرفته بود طرف بینی م ، میگفت می خواستم اگه مامانت بودو اینجوری باهاش حرف میزدی با همین آرنج بزنم باز دماغتو کج کنماصلا!
بعدم دیگه خندیدیم که نه و مامانم که "شما" هستن و اونم کلی احسنت و آفرین و اینا گفت...
اما حرکتش خیلی خنده دار بود جالب بود


بعد از دکتر هم اومدیم و یه دوری زدیم و یه کم خرید کردیم و اینا...


خداروشکر که این مرحله ش هم به خوبی گذشت...

قبل از عمل از حافظ پرسیدم نظرت راجع به این کار و نتیجه ش چیه..گفت:


بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زانکه نبود زین هردو را زوالی...


بعدش همه ش منتظر بودم ببینم چی میشه چشمک


خب دیگه...اینم از جریانات کار غیر عادی ما!


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


ولنتاین...
...سعی میکنم یاد اون فلب کوچک نیفتم...یادم نیاد اون چندتا نقطه ای که به احترام ایام شهادت گذاشتی...و فراموش کنم که نیستی...


پ.ن: مناسبت ها فقط بهانه ای هستن واسه ابراز دوست داشتن ها...ولنتاین بر شما که بی شک بهترین دوستام هستین مبارک گل تقدیم شمادوست داشتن


فعلآ همین
خوشتون باشه
تا بعد


 *بعد نوشت:
عصریه میبینم یه اس از بهار رسیده که:
"خدا لعنتت نکنه ، خدا ریشه تو نکنه! یه چرت اومدم بخوابم مگه گذاشتی؟؟؟
خواب دیدم مردی..واااااااااااااای که چقدر گریه کردم..یعنی خدا ریشه تو نکنه حالا وقت مردن بود و........."


گوشیو گرفته بودم و میخندیدم...
اما بعدش دلم خیلی سوخت براش ، نذاشتم بخوابه :(

شرح ماجرا از زبان
بهاااااااااااااااااااااااااااااار بخونین خالی از لطف نیست :دی


خوشتون باشه
تا بعد


 


سه شنبه 25 بهمن 90 ساعت 3:0 عصر

نویسنده : زهره

خببببببببببببببب
هفته ی پیش این موقع من الآن در اتاق عمل تشریف داشتم!!...جدیاااااااااااااااا این همه شجاعت ازم بعید بود :دی


حالا رسیدیم به اونجایی که قرار بود بهوش بیام!
یادمه که به شدت می لرزیدم و یکی هم هی بهم میگقت برو روی اون تخت...تازه همه ش هم میگفتم نکنه وقتی بهوش میام سوتی بدم و اسراری مگو (!!) رو بگم!
اما بعدآ که سراغ گرفتم نکته جالب این بوده که 4زانو روی تختم خوابیده بودم و مرتب هم می پرسیدم ساعت چنده و داداش کجاس و مامان کجان؟
همراه با سر درد...
از اون به بعدش هم که مرتب مراسم کمپرس یخ توی بادکنک (!) داشتیم و شبم موندیم و اصش نخوابیدیم...!
صبحشم واسه در آوردن فتیله ها یه کم اذیت شدم و بعدم اومدیم خونه!


خدا رو شکر همه ی مراحلش تا امروز که یک هفته گذشته خوب پیش رفته و انشاالله فردا هم بریم تا از شدت این گچ و باند و چسب بکاهیم!
و توی این مدت اون قسمت "افسردگی بعد از بیهوشی" رو با تموم وجود حس کردم...


جمعه شب مهمونی دعوت داشتیم ، اولش گفتم من این شکلی نمیام! اما بعدش چون میدونستم خوش میگذره و کلافه هم بودم گفتم میرم بقیه میخوان منو اینجوری ببینن که مشکل خودشونه! و خوب شد که رفتم و خوش گذشت...

....می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره...............هان؟! چیه خب؟! لهراسبی داره میخونه!!!


باید مثه همین عمل دماغ ، یه تصمیم انقلابی دیگه هم بگیرم!


دوباره از اون وقتاس که همه چی توی ذهنم پراکنده س و منم هرچی میاد مینویسم!!
دلم میخواد زندگی رو میذاشتم رو دور تند ، مثه فیلم ویدئویی ها هست که از روش رد میکنیماااااااااااا
خیلی مشتاقم بدونم آخرش که چه!؟!؟!؟!


اصلآ دیگه ولش کن
توی همین مرحله میفرستم بره
چیزی خواستم بگم بعدآ میگم.


اول که می نوشتم توی اتاق عمل بودم ، حالا که دارم پست میکنم اونوقتیه که اومدم بیرون :دی


بیمزه هم خوددونین!
دلم میخواد اینجوری بنویسم

خوشتون باشه
تا بعدی


* چیزایی که فهمیدم نوشت:
توی این مدت فهمیدم :
- اگه تصمیم به کاری گرفتم باید تا آخر پاش وایسم... چون اگه کوچکترین غری بزنم خواهم شنید که: حقته ، خودت خواستی ، کاریه که خودت خواستی بکنی ، حالا که کردی ، ما که گفتیم نکن ، کاری از دست ما بر نمیاد و.....(البته اینا رو همه شو نشنیدما..اما خب ممکن بود بشنوم!)


- اینکه صبر و تحملم چقدره...چه در برابر درد ، چه برای گرفتن نتیجه از کاری که کردم...


- اینکه بعضی از کارها هیچ راه بازگشتی نداره و پشیمونی هم سودی نداره (البته منظورم این نیست که از این کار پشیمون شدمااااا ، کلآ میگم)


- فهمیدم که اگه بخوام کاری رو بکنم ، اطرافیانم همه جوره همراهیم میکنن حتی اگه با اون کار موافق نباشن!!


- و فهمیدم که چقد دوستای گلی دارم که هر کدوم هرجوری تونستن جویای احوال بودن و راهنمایی کردن..مخصوصآ رویای عزیز دوست داشتن


و همه تونو دوست دارم..خیلی زیااااااااااااااااااااااااد گل تقدیم شما


همچنان
خوشتون باشه




 


یکشنبه 23 بهمن 90 ساعت 2:48 عصر

نویسنده : زهره

سلام به همه


تازه امروز تونستم بیام سراغ کامی...
از همه تون ممنونم که جویای احوال بودین و از بهار هم ممنون تر که خبررسانی کرد...
الآن بد نیستم
فقط دیگه دلم میخواد این آتل و پانسمانشو بکنم از رو صورتم بندازم اونور..بدجور کلافه م کرده..هی دارم سوره والعصر رو میخونم بلکه یه کم صبرم بالا بره...


یه قیافه خنده داری هم دارم که نگو ، تپل و سیاه :دی
از همه مراحل بعد از عمل عکس گرفتم اما حالا حوصله شو ندارم بریزم روو کامی .
کلآ از وقتی برگشتم خیلی بی حوصله شدم...
اعتراف می کنم که فکر نمی کردم بعدش اینقدر بد باشه...باز اقلـآ  اگه درد داشت میگفتیم آخ!!..اما انگاد دست یه غول روو صورتمه.


هی دارم فکر میکنم الآن جریانات عمل رو بگم یا بذارم واسه بعد..حالا تیتر وار میگم ببینم چی میشه :


- تا ساعت 10 روز یکشنبه باز دل دل می کردم که خوبه ولش کنم!!..از یه طرف خودم میترسیدم و از طرفی هم نگران ِ مامان و بابا بودم که نگرانن!...اما آخرش رفتم!


- حدود 11 من و هیئت همراه (داداش ، آباجی و زن داداش کوچیکه) رسیدیم و تشکیل پرونده دادیم...
منم کمی تا قسمتی قلبم داشت میومد توی حلقم!!
دکتر هم هنوز نیومده بود...


- بعد از پذیرش من ده دقیقه یه بار میگفتم ولش کنیم بریم!!


- حدود 12و ربع دکتر اومد و سلام و علیک و اینا و گفت بدو برو لباساتو عوض کن!! (دیگه از اینجا به بعد قلبم کاملآ توی حلقم بود!!)
آخه فکر کنین من به عمرم نه آمپول زده بودم نه سرم نه هیچی...حالا زرپی خودم با پای خودم می خواستم برم توی اتاق عمل!!!


- 12ونیم هم پرونده مو بهم دادن و گفتن برو طبقه 3 بخش جراحی..........


دیگه از اینجا به بعد انواع و اقسام فحش های رکیک و غیر رکیک بود که نثار خودم میکردم که آخه نونت کم بود..آبت کم بود..دماغ عمل کردنت چی بود؟!!
موقع وصل سرم مثه این ندید بدید ها منتظر بودم ببینم چقدر باید درد بیاد پوزخند
قلبمم که مثه چی میزد..پرستاره فشار گرفته میگه اووووووووووو ووووووووووه...14ست که فشارت!!! استرس داری؟؟؟
گفتم پـــــ نه پــــــ به مناسبت این ایام فرخنده توی قلبم جشن و سرور برپاس!!!
دکتر بیهوشی هم گفت به داروی خاصی حساسیت داری؟...گفتم والا تاحالا داروی خاصی استفاده نکردم ، نمی دونم!!!!


خلاصه دکی اومد و گفت اوه چه انحرافی!! گفتم خودت منحرفی!!
تازه همه ش مثه توی فیلم ها منتظر بودم که ازم بپرسه اسمت چیه یا تا 10 رو بشمار تا بیهوش شم..اما نپرسید و من دیگه چیزی نفهمیدم...
حدود 2ساعت و ربع عمل طول کشیده...


بقیه ش باشه بعد...


* تشکرانه نوشت:
ممنونم از داداش و زن داداش گلم که خیلی زحمت کشیدن قبل و بعد از عمل و البته آباجی جان...
ممنون از همه دوستای گلم که اینجا و smsی سراغمو میگرفتن و بهار...
ببخشید که دیگه کامنت ها رو تک تک نجوابیدم.


دعا کنین در ادامه هم همه چی خوب باشه...


پ.ن: لینک جامعی از جراحی بینی! ...توضیحات قبل و بعد از عملش کاملآ در مورد من صادقه!! 


فعلآ
خوشتون باشه
تا بعد...


 


 


چهارشنبه 19 بهمن 90 ساعت 12:20 عصر

نویسنده : زهره

* نطق پیش از دستور:
- تعریف کار غیرعادی از دیدگاه این یادداشت: همانا کاری که انجامش واجب نبوده و در بعضی مواقع حرام ، گاهی مستحب و یا مکروه و مباح باشد!!


خلاصه که چند وقتی بود زده بود به سرم که یه کار غیر عادی طبق تعریف فوق انجام بدم...
اولش گفتم خوبه یه آکواریوم ماهی بخرم ، اطرافیان گفتند وای و بیکاری و عوض کردن آبش سخته و نگهداریش سخته و.... / این بود که منصرف شدم!
بعدش گفتم خوبه یه مرغ مینا بخرم...در این مورد هم مامانم اینا (!) گفتن خودت کم شلوغ میکنی که میخوای یه موجود دیگه رو هم بیاری اینجا؟!../منم حرف گوش کن!! گفتم خب نمی خرم!!
یا مثلآ تصمیم گرفتم 700-800 تومن بدم و ARC s بخرم ، باز عقل و جهلم در جدال افتاد که زیاده این همه پول بالای گوشی دادن!! / لذا اینم منتفی شد!!
یا حتی گفتم یه روزه تنهایی برم مشهد و برگردم که اینم از جانب خانواده محترم وتو شد.....


خلاصهههههههههههههههههه
نهایت کاری که به ذهنمون رسید این بود که خوبه برم و دماغ جان رو که چندی پیش (12سال) توسط توپ بسکتبال ، در حین فوتبال ، در زمین هندبال ، و با پاهای داداش کوچیکه از مسیر راست منحرف شده بود ، به صراط مستقیم هدایتش کنیم!!!
( ذکر توضیح ضروری: در آن بازی داداش کوچیکه گفت اگه مردی این توپ رو بگیر و شووووووووووووووووووت..منم دیدم مسئله حییثتی شد با جان و دل و دماغ از دروازه دفاع نمودم!)
علیرغم فحش و بد و بیراه های همگان مبنی بر اینکه مگه عقلت کمه و مگه دماغت چشه و خر نشو و از این حرفا ، فردا پیش از ظهر در جهت هدایت دماغ مذکور اقدام قاطعانه خواهیم کرد ، باشد که رستگار شویم!!


بمحضی که بتونم میام و میتعریفم که چه ها گذشت...اگرم دیدین از یه هفته و اینا گذشت و خبری نشد ، میتونین پیگیر مراسم های شب هفته و هفته و چهلم و اینا در وبلاگ بهار باشید :دی


فردا از ساعت 11 به بعد دعاها و انرژی های مثبت خود را به سمتمان روانه کنید ، چون همچین بفهمی نفهمی دارم یه کم می ترسم :-"


فعلآ همین
خوشتون باشه
و احتیاطآ حلال بفرمایین
تا بعد


 


یکشنبه 16 بهمن 90 ساعت 12:0 صبح
   1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
...
در ادامه ی کار غیرعادی...
بعد از کار غیر عادی 2 !
بعد از کار غیر عادی 1 !
کار غیر عادی!
[عناوین آرشیوشده]

فهرست
خانه وبلاگ

شناسنامه

پست الکترونیک

ورود به بخش مدیریت

124919:کل بازدیدها

25 :بازدید امروز

157 :بازدید دیروز

پیوندهای روزانه
درباره خودم
گل سرخ

زهره[250]
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

موضوعات وبلاگ

لوگوی خودم
گل سرخ

allowScriptAccess="always" />