همیشه موقع سحر رو خیلی دوست داشتم...نمی دونم چرا؟!...حتی با اینکه خیلی هم خوابم میاد وقتی بیدار می شم و دعای سحر رو می شنوم کیف می کنم...همیشه یه نیم ساعت قبل از اذان بیدار می شم و معمولآ چایی رو دقیقه 90 می خورم!

قبلآ بابام اینا با یه عده از فک و فامیل قرار داشتن که هرکدومشون وقت سحر به هم دیگه یه تک زنگ بزنن و از این طریق بیدار بودنشون رو به هم خبر بدن و اگه یکی تک زنگ نزد می فهمیدن که داره بی سحری میشه و بیدارش می کردن...
خلاصه...
امروز که بیدار شدم با اینکه قرار قبلی نداشتیم یه ربع مونده به اذان گفتم خوبه یه تک زنگ بزنم به خواهرم اینا روز اولی...اما بعدش فکر کردم شاید خواهرم که روزه نمی گیره (بخاطر جغله) خواب باشه...ولی آخرش زدم!
صبح معلوم شد که خواب مونده بودن و اگه من زنگ نمی زدم از همون یه ربع هم نمی تونستن استفاده کنن و می موندن بی سحری!...تازه خواهرم می گفت چرا زودتر نزدی!؟!!!
اینم حکمت کارهای پدران ما!

حالا امروز رو که روزه گرفتم..و فردا قرار شد برم دکتر!...نتیجه اخلاقی اینکه شاید آخرین روزی باشه که روزه می گیرم...نیم ساعتی هم تا افطار مونده...
نمی دونم چرا دلم میخواد گریه کنم!

بگذریم...

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

تا امشب برنامه های افطاری های دعوتی مشخص شد..شماها خواستین وعده بگیرین غیر از این شبها باشه!!

..شب جمعه اول...فردا شبش (عروسیه دوستم)...شب تولد امام حسن...و شب جمعه بعد تولد امام حسن!...
برای روز اول بد نبوده!

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

پ.ن:

خون دلم ، به شیشه کمکمک مکن

تیشه بزن به ریشه ، بزن شک مکن

شوخ منی ، بمان که شیرین دهنی

مرحم زخم تیشه از نمک مکن

قلع نیم‏ ، مسم

به زر نمی رسم

ناسره را خاک ره از محک مکن

دم دمیم ، آدمیم ،‏ پری نیم

زمینیم قیاسم از ملک مکن

شاد و پیروز باشید
 و التماس دعا

 


نوشته شده در دوشنبه 85/7/3ساعت 5:49 عصر توسط زهره نظرات ( ) |


Design By : Pichak