سفارش تبلیغ
صبا ویژن

*نطق پیش از دستور:...فکر نکنم با خوندن اینایی که نوشتم به نتیجه ای برسید...!

***********************************

دلم میخواست...نه ! دیگه دلم هیچی نمی خواد!!

فقط دلم می خواد برم ببینم اون دنیا که میگن چه شکلیه...دیگه از دنیای این مدلی خسته شدم...آخه مگه قرار چی بشه؟!...به کجا قراره برسیم؟!...خسته شدم...دقیقآ مثل نهیلیسم ها!!...انگار حق با اوناست زندگی یعنی چه؟...آخه تا کی کارهای یکنواخت و خسته کننده؟!

وقتی احساس می کنم بودن یا نبودنم برای هیشکی فرق نمی کنه پس همون بهتر که بشم: جوان ناکام !

همه دل خوشیم شده اینکه بیام تو اینترنت و یه سر بزنم به کری خونی پرسپولیسیا و استقلالی ها و ببینم کی چی گفته جوابشو بدم یا بیام اینجا و یه مشت چرت و پرت بنویسم!!اونوقت که چی؟!

...صبح 5/7-8 بیدار شو ، یا یه سر به اینترنت بزن یا نزن ، صبحانه بخور ، یا درس بخون یا نخون...

ظهر شد!...نهار بخور بعد بخواب و تازگی ها «هزار پنجره» رو گوش کن...خوابت نمی بره ، پس بلند شو...دوباره برو سراغ کتابا...از اینکه کمتر از یک سال پیش هم اینا رو خوندی اعصابت خورد بشه...ولی انگار چاره ای نیست!

می گویند چون بگذشت روزی

بگذرد هر چیز با آن روز...

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

زان نباید یاد کردن

خاطر خود را بی سبب ناشاد کردن...

چقدر بده ندونی چرا داری نفس می کشی!؟... کجا رفت اون همه شور و نشاطی که تو من بود؟!...چی شد؟!

خیلی دیگه حرف دارم ولی دیگه بسه...

فکر کنم اساسی خل شدم...زده به سرم!

کیست این پنهان مرا در جان و تن

کز زبان من همی گوید سخن

کیست این گویا و شنوا در تنم

باورم یارب نیاید کین منم

این که گوید از لب من راز کیست؟!

بنگرید این صاحب آواز کیست؟!

کاش هرچی زود تر سال ۸۴ تموم میشد...

(احتمالآ ادامه دارد...)

فعلآ

 


نوشته شده در یکشنبه 84/11/30ساعت 2:44 عصر توسط زهره نظرات ( ) |


Design By : Pichak