سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
قشنگه؟! - گل سرخ

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی* دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی* چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته* کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته* خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه* از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه* من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده* از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده* به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ* بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ* چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه* خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه* میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره* سر راه بهشت من درخت سیب می کاره*








نویسنده : زهره

چیه؟!...چشماتون 4تا شد؟!...کیف می کنین وبلاگ بهم می ریزم؟


یوووووووووووووووهوووووووووووووووووو....چه کردم!...حالا فعلآ این مدلشو داشته باشین تا بعد!....فقط یک مسئله بغرنج (!) مونده ..اونم اینکه هر کاری می کنم این بنر تشریف بیاره وسط کار نمیاد!...حتی به این مرحله ~>:divarهم رسیدم!...اما نشد!


حالا اینا هیچی...
اصل مطلب اینکه من نمی دونم چه جوری باید تشکر کنم ازتون...تولد خیلی قشنگی بود...امیدوارم که همیشه هممون در کنار هم باشیم...مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرسی...:tank


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
5 شنبه توی دانشگاه به اعتماد به نفس خودم غبطه خوردم!...جریان از این قرار بود که:
بین همه استادهای موجود- استاد ریاضی خیلی حساسه روی دیر اومدن به کلاس و اکثرآ هم بچه هایی که دیر میان رو راه نمی ده!
نمی دونم چه جوری میشه که اتفاقآ منم همیشه 5شنبه ها دیر راه میفتم (و همون جریانات چراغ قرمز و ...اینا هم پیش میاد)...مسیر رو به سرعت طی کردم و همینجور هم به ساعت نگاه می کردم...تا رسیدم دم دانشگاه دیدم ساعت 10:35 هستش (توضیح اینکه شروع کلاس 10:30 می باشد!) ..اندکی ذوق نمودم و گفتم حتمآ یه کم هم استاد دیر رفته...
خلاصه!...دم در کلاس نقسی تازه کردیم و در زدیم و رفتیم توو...
استاد:خانم... چقدر دیر؟:no(البته شدت خشمش اینقدر نبود!...آخه من گل سر سبد کلاسشم!:are)
من:(یه نگاه به ساعت)...زیادم دیر نیست استاد!
استاد:...نیست؟:khob?
من:نه!
استاد:...باشه!..بشین!(فکر کنم در اینجا استاد جان به کل به چشم و گوش و هوش خودش شک کرده بود!)


....نشستیم................سلام و احوالپرسی با دوستان..............
دوستم:چقدر دیر اومدی؟
من:...دیر نیست بابا...تازه 10:36 !
دوستم:چی می گی بابا؟!...ساعت 10 دقیقه به 11 ست!
من:جدی؟
:loolپس یعنی ساعتم عقبه؟!....من میگم چرا استاد گیر داده ها!..نگو!...با چه اعتماد به نفسی هم وایساده بودم جوابشو می دادم!

و....اینچنین شد که اینچنین شد!


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن 1 :آپدیت بعدی انشاالله 22خرداد.
پ.ن 2 :آماده دریافت هرگونه پیشنهاد در مورد قالب هستم!(اما معلومم نیست!)
پ.ن 3 :همه چیز بازی و با این دل تنگم بازی-بازی...


همین!



تا بعد...
لحظاتتون بهترین:babay


 


شنبه 19 خرداد 86 ساعت 4:3 صبح

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
مشهد...
فقط برای خودم...
ما ونمایشگاه کتاب!!
نمایشگاه!
14اردیبهشت...
[عناوین آرشیوشده]

فهرست
خانه وبلاگ

شناسنامه

پست الکترونیک

ورود به بخش مدیریت

135044:کل بازدیدها

124 :بازدید امروز

90 :بازدید دیروز

پیوندهای روزانه
درباره خودم
گل سرخ

زهره[264]
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

موضوعات وبلاگ

لوگوی خودم
گل سرخ

allowScriptAccess="always" />