شب ، آرام و بی صدا ، در تشویش کوچه ها سرگردانم
با رویای پنجره ، با یک سینه خاطره ، بی سامانم
دیوار بی کسی ، تنها پناه من ، شبها ای دوست
با اشتیاق تو ، حیران نگاه من ، شبها ای دوست
با آرزوی تو ، در هر کجای شب ، از تو خواندم
با جستجوی تو ، در کوچه های شب تنها ماندم
.
.
.
.
.
.
.
.
یک شب مرا صدا کن ، از دست غم رها کن
این جان خسته ام را...
از من دوری تو چرا؟! رخ خود بگشا...
جانا چرا به یاری مرهم نمی گذاری قلب شکسته ام را...؟!
...
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن 1: بعد از این همه هیچی نگفتن (!) ، بازم هیچی ندارم بگم!
پ.ن 2: به نگرانی عادت کردم و با دلتنگی کنار اومدم...کاری جز این از دستم بر نمیاد!
پ.ن 3: شعری که نوشتمُ خیلی دوست دارم.
پ.ن 4: خاک انداز جان خیلی دوستت دارم :)
پ.ن 5: همین انگار!
فعلآ
خوشتون باشه
تا بعد