سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
سحر اول... - گل سرخ

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی* دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی* چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته* کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته* خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه* از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه* من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده* از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده* به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ* بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ* چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه* خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه* میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره* سر راه بهشت من درخت سیب می کاره*








نویسنده : زهره

خوووووووووووب
خدا رو شکر باز هم نوفیق شامل حالمون شد که یک ماه رمضون دیگه رو هم تجربه کنیم...


چقدر دلم برای شنیدن دعای سحر از رادیو تنگ شده بود...
برای ربنای استاد شجریان..که انگار تا وقتی نشنویمش یه چیزی کم داره این ماه...


دیشب به بهانه ی آخرین جمعه قبل از ماه رمضون جمع بودیم خونه خان داداش اینا...به صرف جایی و بلال و خربزه...منم روزه بودم و لونجا افطار کردم...
بعدش هم عمه م اینا اومدن با جعبه بامیه زولبیا...که به قول بابا با رویت  این جعبه دیگه اول ماه بهمون اثبات شدپوزخند
تازه منم دوچرخه علیٌ برداشتم و بعد از مدتها یه عالمه بلزی کردم...
کلآ خوش گذشت...


شبم تا سحر بیدار بودم..اندکی گفتمان و اندکی ییشتر هم بازی!...آخه بعد از کللللی که دنبال بازی ماریو (قارچ) می گشتم و هربار لینک ها یه مشکلی داشت بالاخره یکیش درست نصب شد و حالا هی بازی می کنم..به یاد دوران جوانی و میکرو و...

سحر هم طبق روال سالهای قبل به دوستان تک زدم و بعدم رفتم واسه سحری...
ناخودآگاه اولین کاری که کردم رفتم مامانٌ بوسیدم و گفتم امسالم با همیم بووووس
گفتم یکی از نذرهای پارسالم برای رهایی از برزخی که توش بودم برای الآن بود..اما الآن نمی دونم برزخ تموم شده؟!..یا توو یه برزخم بدتر از قبلی؟!..یا اصلآ توی جهنم الان و خبر ندارم................نمی دونم!؟


خلاصه سحری خوردم و نماز خوندم و باز اومدیم نت و اینجا و اینا...


امروز همه ش این شعر توی ذهنم می چرخید :
باز باید یه دور دیگه بگذره از همین یک، دو  ،سه، روز عمرمون
می موییم یا نمی مونیم با خداست ، پای سفره های افطار و ادون...


یکی از بچه ها می گفت حالا برنامه چیه ماه رمضونیه؟...گفتم هیچی!...تا دیروز بخور و بخواب بود! از امروز بخواب و بخواب ِ !!


خوب...
منظور اصلی از نوشتن امروز ، هم تبریک آغاز ماه رمضان بود و هم اینکه بگم توی این ماه من رو هم از دعا فراموش نکنین که به شدت محتاجم...


خوشتون باشه
التماس دعا
تا بعد...


 ______________________________________

بعد نوشت - به نقل از وبلاگ "سر ِ کوچه" :


«هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش ...



چون احوال عاشقان نویسم نشاید،


چون احوال عاقلان نویسم نشاید،


هرچه نویسم هم نشاید،


و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،


و اگر گویم نشاید،


و اگر خاموش گردم هم نشاید.


و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ...»



(رساله عشق - عین القضاة»)


 


شنبه 31 مرداد 88 ساعت 6:44 صبح

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
مشهد...
فقط برای خودم...
ما ونمایشگاه کتاب!!
نمایشگاه!
14اردیبهشت...
[عناوین آرشیوشده]

فهرست
خانه وبلاگ

شناسنامه

پست الکترونیک

ورود به بخش مدیریت

134974:کل بازدیدها

54 :بازدید امروز

90 :بازدید دیروز

پیوندهای روزانه
درباره خودم
گل سرخ

زهره[264]
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

موضوعات وبلاگ

لوگوی خودم
گل سرخ

allowScriptAccess="always" />