سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
از این جا و اونجا! - گل سرخ

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی* دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی* چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته* کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته* خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه* از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه* من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده* از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده* به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ* بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ* چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه* خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه* میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره* سر راه بهشت من درخت سیب می کاره*








نویسنده : زهره

آقایون خانوما!..من هستماااا! (گفتم یهو فکر نکنین نیستم!)
فعلآ مشغول امر خطیر امتحان دادنیم ..و هستیم تا 3بهمن!یکی توی سر خودمون می زنیم، یکی توو سر جزوات گرامی...اولش که می خونم میگم این یکیو حتمآ باید بالای 19 شم، به آخراش که می رسم می گم 19 کیلویی چند؟!..10 شم پاس شه فقط!!!


چند نکته که توی این مدت خاطره شد واسه م و سرش خیلی خندیدیم...


اولیش:
زمان:عید غدیر (بعد از عروسی دخترعمو جان)
مکان: خونه عموم اینا..همراه با فک و فامیل خودمونی...
عموم (بابای عروس) یه لیوان چایی واسه یکی از اقوام ریختن و واسه ش می بردن..منم که حسابی خسته بودم و دلم خواسته بود جهت حمایت از این حرکت(!)، یهو اون وسط داد زدم: "عمووووی عروووس کدووووومه؟"...آقا ما یهو دیدیم جمع حاضر منفجر شدن از خنده!و پسر عموم هم می گه "زهره حرف دلشو زد!"..تازه دیدم چه سوووتی دادم!..بجای اینکه بگم "پدر عروس..."..گفته بودم "عموی عروس..."
دیگه تا فرداش پسرعموم نسبت هر کی از راه می رسید رو با من حساب می کرد و می گفت...(اعم از"پسر خاله پدر عروس..داداش عروس و...)
همین!


دومیش:
زمان: دوشنبه گذشته
مکان: در راه بازگشت از دانشگاه
روزی بود که باز هم هر 7نفرمون باهم امتحان داشتیم و باهم قرار بود برگردیم...اول یکی گفت نه من نمیام جا نیست و بعد یکی دیگه گفت نه تو برو من نمیام و نشون به اون نشون هر 6نفر راهی شدن..حالا من + دوتاجلو + 4تا عقب!قبلآ هم بهشون گفته بودم جریمه شدیم تقسیم کنید بین خودتون
آقا رسیدیم به فلکه، آقا پلیس مهربون اشاره کرد بزن کنار!
(توی پرانتز هم بگم که 4نفرشون همونجا پیدا می شدن)
اولش بچه ها گفتن ولش کن و اینا..من گفتم نه  زشته واینا!..حالا رسیدم کنار، توی یه چشم به هم زدن اون 4تا پیاده شدن!
آقا پلیس مهربون اومد و منم در نهایت خونسردی شیشه رو کشیدم پایین..
دقیقآ عین اینا که "خیط" شدن گفت: اِ اِ اِ ! مسافرهات پیاده شدن؟!؟
منم گفتم..اولآ مسافر نبودن و دوست بودن..بعدشم خوب قرار بود پیاده شن!!
بیچاره رو دلم براش سوخت!..گفت خوب پس برو!!
همین!


...و چند پ.ن:
پ.ن 1:
دایی فسقلی عزیز از اولین دوستانی که در دنیای وبلاگ نویسی پیدا کردم بعد مدت یه عالمه برگشته..در توصیف خوشحالیم هین بس که وقتی کامنتشو دیدم آنچنان ذوقی کردم که مامان خانوم از اون پایین گفتن: چی شـــــــــد؟!


.


.


فعلآ همینا
تا بعد
خوشتون باشه...


جمعه 27 دی 87 ساعت 12:47 صبح

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
مشهد...
فقط برای خودم...
ما ونمایشگاه کتاب!!
نمایشگاه!
14اردیبهشت...
[عناوین آرشیوشده]

فهرست
خانه وبلاگ

شناسنامه

پست الکترونیک

ورود به بخش مدیریت

134964:کل بازدیدها

44 :بازدید امروز

90 :بازدید دیروز

پیوندهای روزانه
درباره خودم
گل سرخ

زهره[264]
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ... کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

موضوعات وبلاگ

لوگوی خودم
گل سرخ

allowScriptAccess="always" />