دو سال پيش...
حدود ساعت 4 بود..داشتم واسه کنکور مي خوندم..تازه مي خواستم بخوابم که تلفن زنگ زد...شوهر خواهرم بود و گفت مثل اينکه وقتشه!با مامان رفتيم بيمارستان و اونها هم اومدن..و حدود ساعت 7صبح جغله خاله به دنيا اومد

...و من تا ساعت 4 شب بعدش هنوز نخوابيده بودم!...اون 24 ساعت بيداريُ هيچ وقت يادم نميره...مهدي با اومدنش ،دنياي منُ عوض کرد.